یا صاحب الزمان ! ما جمعه را به عشق شما تعطیل کرده ایم ...

رقص شمشیر تاجر اسلام‌ستیز در دیار پدرخوانده تروریست‌ها

دونالد ترامپ در حالی هدف از نخستین سفر خارجی خود به ریاض را متحدکردن جهان علیه تروریسم و مقابله با ایران عنوان کرده است که به اذعان تحلیلگران سیاسی، عربستان سعودی خاستگاه وهابیت و افراط‌گرایی و پدر معنوی تروریست‌ها است.
 
ترامپ و ملک سلمان رقص شمشیر تاجر اسلام‌ستیز در دیار پدرخوانده تروریست‌ها
 
 

ادامه مطلب را دنبال کنید ...

ادامه مطلب
برچسب ها : ----------
rss نوشته شده در 1 خرداد 1396 و در ساعت 02:32 توسط : ارتش ضد ماسون | امتیاز : 1 2 3 4 5 |

ماجرای خواندنی شیعه شدن یک دختر انگلیسی

اولین باری که در مورد اسلام شنیدم، هنگامی بود که با مرد مسلمانی نامزد کردم. البته او چندان اهل نماز و انجام فرایض نبود. من از دین او خوشم آمده بود، لذا تحقیقاتم را شروع کردم. تنها چیزی که از اسلام می‌دانستم به اطلاعاتی محدود می‌شد که از رسانه‌ها دریافت کرده بودم و نگاه خیلی مثبتی به  اسلام نداشتم.


اگرچه خیلی زود متوجه شدم بیش از چیزی که  تصور می‌کردم اسلام پر بار بود. من فهمیدم تمام چیزهایی که از اسلام می‌دانستم کاملا غلط بوده است، اما با دینی مواجه شده بودم که دارای عقایدی کاملا منطقی، زیبا، عادلانه و معجزه‌آسا بود. من خدایی شایسته پرستش و مهربان، و پیامبری با یک قلب ناب و زیبا پیدا کرده بودم. 


به همین دلیل با همین اندک تحقیق تصمیم گرفتم مسلمان شوم. خواندن نماز و قرآن را فرا گرفتم. روزه می‌گرفتم، نسبت به قبل سخاوتمند‌تر شده بودم، خوردن الکل و گوشت خوک را کنار گذاشتم. خیلی خوشحال بودم و احساس کردم آماده‌ام که شهادتین را بر زبان جاری کنم.


اما اتفاق‌هایی در راه بود. اول اینکه نامزدم را از دست دادم. او به شکل فزاینده‌ای شروع به بد رفتاری کرده بود و من نمی‌توانستم آن را تحمل کنم. به همین خاطر خیلی شکسته شده بودم. چندین بار سعی کردم در مسجد، دوستانی برای خودم پیدا کنم اما رفتار توأم با بی‌احترامی برخی از آن‌ها نسبت به من باعث شد احساس کنم حضور من چندان برایشان خوشایند نیست. رفتارشان خیلی به من ضربه می‌زد و من دلیل آن را نمی‌دانستم. 


من تنها شده بودم و از خدا عصبانی بودم که چرا این اتفاقات برای من رخ می‌دهد. خیلی ترسیده بودم زیرا فکر می‌کردم دیگر نمی‌توانم از اسلام پیروی کنم. به همین دلیل مذبوحانه دنبال بهانه‌ای برای ترک عقایدم می‌گشتم. تمام چیزهایی را که فرا گرفته بودم را نادیده انگاشتم و اسلام را نیز کنار گذاشتم. استغفرالله حرفای ناپسندی نسبت به خدا و پیامبر(ص) بر زبان راندم.


به مسیحیت روی آوردم. دوستان مسیحی زیادی داشتم و همین باعث این تصمیم شد. در ذهنم همه مسلمانان مانند نامزد قبلی‌ام و افراد داخل مسجد بودند اما در مقابل، مسیحیان همگی افراد خوب و مهربانی بودند. اینها توجیهاتی بود که برای پذیرفتن مسیحیت تراشیده بودم و حدود یک سال هم به عنوان یک مسیحی زندگی شادی داشتم.


اما بار دیگر ورق برگشت. دلم برای اسلام تنگ شد. دلم برای شور و هیجان ماه رمضان، یادگیری زبان عربی و بالاتر از همه برای به خاک افتادن در مقابل خداوند. من باردیگر انتخابم را مورد مداقه قرار دادم و پی بردم که خیلی با خداوند و اسلام از سر انصاف رفتار نکردم. بخاطر معدود اشخاص نادانی که چیزی از اسلام نمی‌دانستند اسلام را ترک کرده بودم. می‌دانستم اگر پیامبر(ص) زنده بود حتما آن‌ها را مواخذه می‌کرد. پی بردم که هیچگاه حضرت عیسی(ع) را به عنوان خدا از صمیم قلب قبول نکرده‌ام. ایشان را واقعا دوست داشتم اما واقعا غیرمنطقی بود که او را خدا بپندارم. تنها دلیلم برای پذیرفتن مسیحیت این بود که جایی برای رفتن نداشتم.


به همین دلیل روزی بعد از تماشای یک سخنرانی در مورد اسلام احساس کردم نیاز دارم نماز بخوانم. وضو گرفته و دو رکعت نماز خواندم. بعد به خاطر اشتباهات فراوانم خدا را می‌خواندم و از خدا می‌خواستم مرا ببخشد که به او اعتماد نکردم و مرتکب گناهان بزرگی شدم. بعد از مدت‌ها قلبا احساس کردم در مسیر صحیح گام برمی دارم.


نامزد سابقم و دوستانش حرف‌های منزجر کننده‌ای نسبت به شیعیان گفته بودند. اما روزی که در حال دیدن کلیپ در یوتیوب بودم به شکل تصادفی سخنرانی دکتر سیدعمار ناکشاوانی را دیدم. وقتی متوجه شدم ایشان عالم شیعی هستند می‌خواستم متوقفش کنم اما بخش بزرگی از من مانع شد. مقدمه چینی‌ها و استدلال‌های ایشان برایم بیگانه اما تاثیرگذار بود و باعث شد کلیپ‌های بیشتری از ایشان ببینم. مجموعه‌ای بود مربوط به تصورات غلط نسبت به شیعیان و متوجه شدم تمام چیزهایی که می‌دانستم دروغ بوده است. نمی‌توانستم باور کنم اعتقادات اهل بیت(ع) چقدر منطقی و صحیح است. اهل بیت(ع) بیش از هر چیز که تا آن‌وقت از اسلام یاد گرفته بودم مرا تحت تاثیر قرار دادند. بعد مجموعه‌ای پیرامون چهارده معصوم دیدم و عاشق یاد گرفتن آن‌ها شدم. برای مثال وقتی فهمیدم امام کاظم(ع) با آنکه در زندان‌ها تحت شکنجه بودند هیچگاه از خدا دست نکشیدند یاد می‌گرفتم که من هم مشکلاتم را تحمل کنم.


آشنا شدن با سرنوشت حضرت زهرا(س) و امام حسین(ع) آخرین تکه پازل شیعه شدن من بود. قبلا اسم امام حسین(ع) را شنیده بودم. واقعا بی‌شرمانه است شهیدی را که پیامبر(ص) با شنیدن داستان کربلا برایش گریه کرده است، یک شهید معمولی بدانیم. اما چیزی که بیش از همه مرا شوکه کرد اتفاقاتی بود که برای حضرت زهرا(س) رخ داده بود. وقتی متوجه شدم که اموالش را غصب کرده و به خانه‌اش حمله کرده‌اند، از خودم شرمنده بودم که می‌پنداشم ایشان به خاطر غم و اندوه فوت کرده است.


بدین شکل من اسلام را دوباره یافتم و احساس خوشبختی می‌کنم. من قصد ندارم اسمم را به طور رسمی عوض کنم اما اسم زینب را به عنوان نام خودمانی خودم انتخاب کردم. زیرا ایشان را خیلی دوست دارم و با شنیدن داستان حضرت زینب(س)  به شدت گریه می‌کنم و هیچ گاه لحظات کربلا را فراموش نخواهم کرد و دوست دارم مانند ایشان که یاور و کمک امام حسین(ع) بودند من نیز یکی از یاران امام زمان(عج) باشم.


بار اول فقط به خاطر یک مرد می‌خواستم مسلمان شوم ولی این بار فقط و فقط برای خدا. الحمدلله


برچسب ها : ----
rss نوشته شده در 16 بهمن 1395 و در ساعت 07:22 توسط : ارتش ضد ماسون | امتیاز : 1 2 3 4 5 |

دختري از هندوستان كوچك وماجراي يازده تشرف

وبگردي 20:30،چهراي جوان وجثه اي كوچك داشت آرام صحبت مي كرد وآرامش در چهره اش موج مي زد بروايت خودش سختي زيادي كشيده بود ولي با موفقيت آنها را پشت سر نهاده بود وقرص و محكم ايستاده بود و مقاومت در كلامش بود. بهتر است كه روايت زندگي اش را از زبان ساده خودش بشنويم : 


من در خانواده ای غیر مذهبی به دنیا آمده ام و محل زندگی ما برای خودش هندوستان کوچک است یعنی انواع و اقسام ادیان و فرقه ها زندگی می کنند ماجرا از آنجا شروع شد که با شنيدن نوحه و مداحي یکی از مداحان فقید حس خاصی در وجودم پیدا کردم انگار یک خاطره قدیمی در ذهنم مرور می شد و احساس کردم به طرز عجیبی به مولی امیر المومنین علاقه دارم همین امر با عث شد بيشتر درگير مذهب شدم و سعي ميكردم كه بيشتر به نهج البلاغه و مفاتيح رجوع كنم ولي چون در دانشگاه تعدادی از دانشجويان آنجا از اقلیت های مذهبی هستند ، هميشه براي شنيدن نوحه يا خواندن كتابهاي مذهبي مشكل داشتم و در اكثر موارد مورد تمسخر قرار مي گرفتم و بعضا كتابهايم را هم پاره مي كردند.

یک روز استاد رائفی پور در دانشگاه ما سخنرانی داشتند عده ای قصد داشتند سخنرانی ایشان را به چالش بکشند و دائم سوالاتی را علیه مذهب تشیع مطرح می کردند و ایشان هم قاطعانه پاسخ می داد و از دل همان سوال نکته ای به نفع تشیع بیرون می کشید و هنگام پاسخ گفتن ، شبهه ای هم در باره عقیده آن فرد مطرح می کرد(یعنی با یک تیر سه نشان) ، به گونه ای که کاملا جو بر می گشت و سکوت مطلق سوال کننده را در پی می داشت ، بعد از جلسه شماره ایشان را گرفتم و به مرور زمان سخنرانی های بیشتری از ایشان گوش دادم و همين باعث شد كه مسير و حركتم هدفمند شود واز اين زمان بود كه رفتار جديدي با مشكلات آغاز كردم و اینبار دیگر من بودم که در خوابگاه شبهه مطرح می کردم و سوال طرح می نمودم و آنها را به چالش می کشیدم سخنرانی ها را با صدای بلند گوش می کردم و كتابهاي مذهبي را عمداً بعد از مطالعه باز مي گذاشتم تا به مرور با هم اتاقي هايم وارد بحث شوم البته سعي مي كردم آنها را وادار به تفكر كنم و در اين راه موفق شدم .


اين كارم فقط مربوط به خوابگاه و دانشگاه نبود چون همانطور که عرض کردم ما محل زندگی مان محل تضارب عقاید است وقتی به خانه هم می آمدم بی کار نمی نشستم مثلا من از دوران كودكي در همسایگی مان دوستي داشتم كه از اقليت ديني دیگری بودند كه خيلي متعصب هم نبود من هم سعي كردم حس اعتقادي اورا تحريك كنم یک سی دی سخنرانی استاد را به او دادم فردا که حالش را پرسیدم گفت از ساعت ده شب تا چهار صبح فیلم سخنرانی نگاه می کرده ، کلاً به هم ریخته بود ، باز هم سخنرانی خواست من هم از اینترنت برایش دانلود می کردم و به او می رساندم ، بعضی مواقع هم با هم سخنرانی را گوش می دادیم که به لطف خدا همان چند روزی که خانه بودم ، به مذهب تشیع مشرف شد. من بصورت حرفه اي ورزش ميكنم مدتي پيش يك مربي بزرگ براي ما آوردند تمرينات سخت هوازی مي داد و بشدت با روزه گرفتن مخالفت ميكرد و بچه ها هم اهميتي نمي دادند اما من ايستادگي كردم و با تماس با استاد چند دلیل علمي و مذهبي برای روزه گرفتن آموختم ، با انتقال مطلب به بچه ها دیگر هيچكس در باشگاه روزه خواري نميكرد حتي شده جلوي اصرار مربي تظاهر به روزه خواري ميكردند اما روزه بودند.


به كمك خدا و ائمه مسير خودم را طي كردم و توانستم با همین روش یعنی دادن سی دی های استاد به دوستانم با ترتیبی خاص (اول سی دی های نقد فراماسونری را می دادم و آرام آرام همانطور که خط و مشی استاد بود سی دی های مذهبی را به دستشان می رساندم) موفق شدم حدود 11 نفر از دوستان و همكلاسي هايم را به اسلام و تشيع مشرف كنم بعد هم با هماهنگی ، با آنها تهران می آمدیم و حضوری خدمت استاد مي رسیدیم تا شبهات باقی مانده را برایشان برطرف كند و در همان جا شهادتین می گفتند.


در اين راه مشكلات و سختي زيادي وجود داشت كه بيشتر در دانشگاه و خوابگاه بود مثلا كساني كه گرايشات افراطي سلفي داشتند زماني كه متوجه شدند من در حال چه كاري هستم و چند نفر را تغيير داده ام عصباني تر مي شدند و بيشتر اذيتم مي كردند البته من با اهل سنت اصلا مشکلی نداشته و ندارم و خیلی از دوستانم از اهل سنت هستند ولی این سلفی ها فرق می کنند و اصلا ظاهرا چیزی به اسم عقل را قبول ندارند در ابتدا مسخره ميكردند و در محيط دانشگاه همیشه مورد خنده آنها بودم بعد سي دي ها وكتابهايم را از بين ميبردند و كم كم شدت گرفت كه دو بار باعث مسموميتم شدند و يكبار هم با موتور به من زدند و دنده ام شکست و راهي بيمارستان شدم (خیلی برایم لذت داشت وقتی اندکی شبیه مادر پهلو شکسته ام شده بودم )بعد از مدتي با خانواده ام تماس گرفتند و تهديد كردند، اگر بخواهم اذیت هایشان را بگویم مثنوی صد من کاغذ می شود اما به لطف خدا هنوز هم هستم و محکم ایستاده ام.

راستش فکرش را هم نمی کردم روزی من با آن خانواده تا این حد تغییر کنم ، من اول خودم تغییر کردم و بعد وسیله تغییر دیگران شدم مردم حرف دروغ را می فهمند اگر چیزی در دل آدم ننشسته باشد هیچ گاه اثر نمی گذارد .چه کسی می گوید یک زن نمی تواند به جامعه اش خدمت کند ، می شود ، خدا راه گشاست فقط باید خدا را در نظر داشت و به اهل بیت توسل نمود بقیه اش را خود خدا درست می کند راستش هيچ وقت در عوض کارهایی که کرده ام درخواستي از ائمه (ع) نداشته ام و به عقيده خودم وظيفه اي است كه بايد انجام دهم (چشمم کور دنده ام نرم) و بهترين مزد برای من باور اين اين نكته است كه با كارهايم لبخندي بر لبان مقدس مولايمان امير المومنين علي (ع) بنشيند انشاء ا...



برچسب ها : ---------
rss نوشته شده در 24 اردیبهشت 1392 و در ساعت 02:13 توسط : ارتش ضد ماسون | امتیاز : 1 2 3 4 5 |

پربازدیدترین مطالب


آخرین مطالب نوشته شده


Copyright © 2010 by http://ArmyAnti-Mason.samenblog.com